مغز همچون هولوگرام

مغر و هولوگرام

معمایی که پریبرام را نخست به راه انداخت تا الگوی هولوگرافیکی خود را صورت بندی کند، از این پرسش برخواست که خاطرات در مغز انسان کجا و چگونه اندوخته می شوند؟ تا آن دوران دانشمندان غالبا بر این باور بودند که خاطرات در مغز انسان جایگاه مشخصی دارند، این رد پای خاطرات را اِنگرام می نامیدند، و با آن که هیچ کس نمی دانست انگرام واقعا از چه ساخته شده.


نظریه پن فیلد در مورد مغز

پن فیلد در کتابش، رمز و راز ذهن، نوشت: کاملا واضح بود که این فراخوانی ها از جنس خواب و رویا نبود، بلکه فعال کردن الکتریکی ثبت و ضبط متوالی آگاهی بود، ثبت و ضبطی که در طول تجربیات پیشین بیمار تثبیت شده و بیمار اینک همه آنچه را که در گذشته به آن واقف بوده از نو تجربه می کرد، بسان فلاش بک در فیلم ها.

بررسی روی مبتلایان به صرع

بعدها پن فیلد در آزمایشات مختلف برروی مغز مبتلایان به صرع که در حین جراحی به نقاط مختلف سلول های مغز آنان را به وسیله شوک الکتریکی تحریکی می نمود، با شگفتی دریافت که هرگاه ناحیه گیجگاه یکی از بیماران کاملا بیهوش خود را تحریک می کرد، بیمار خاطرات وقایع گذشته زندگی خود را با جزئیات کاملا واضح به یاد می آورد.

مغز همچون هولوگرام

آزمایش بر روی موش ها

لاشلی به موش ها تعلیم می داد که دست به اعمال گوناگون بزنند. از جمله گذشتن از مارپیچ ها. سپس تکه های مختلفی از مغز موش ها را با عمل جراحی برمی داشت و دوباره به محک آزمایش می گذاشت. او مشاهده کرد که صرف نظر از آنکه کدام قسمت مغز آنان برداشته شده، خاطره آنها هیچ گاه از بین نرفته است.


تداخل در هولوگرافی

یکی از چیزهایی که هولوگرافی را ممکن می سازد پدیده ای است به نام تداخل. تداخل عبارت از نقشی ضربدری است که از دو یا سه موج نظیر امواج آب که در هم تداخل پیدا کرده حاصل می آید. ترکیب پیچیده خطوط و ردیف ها و فرورفتگی بین امواج که از چنین تلاقی و برخوردی ایجاد می شود، الگوی تداخلی نام دارد.

تابه با برخورد به شیئی

اولین تابه با برخورد به شیئی که قرار است از آن عکس گرفته شود به عقب می جهد. سپس تابه دوم با انعکاس نور تابه اول برخورد می کند و حاصلش یک الگوی تداخلی است که روی قطعه ای فیلم ضبط می شود. می توان به واقع دور و بر یک تصویر الگوی هولوگرافیکی قدم زد و از زوایای مختلف بدان نگریست، انگار به یک شیء واقعی نگاه می کنیم. برخلاف عکس های معمولی، هر تکه کوچک قسمتی از فیلم هولوگرافیک حاوی کلیه اطلاعاتی است که در همه فیلم ضبط شده است.


نظریه پریبرام

دقیقا همین نکته بود که پریبرام را بسیار به هیجان آورد. که سرانجام راهی پیش پا می نهاد که می شد فهمید خاطرات چگونه در مغز به جای اینکه مکان مشخصی داشته باشند، پراکنده اند. اگر هر بخش تکه ای فیلم هولوگرافیک حاوی تمام اطلاعات لازم جهت ساختن تصویر کامل آن باشد، پس به نظر ممکن می آید که هر بخش از مغز نیز حاوی تمام اطلاعات لازم جهت فراخواندن همه خاطره باشد.

هولوگرافی در عین حال می تواند توضیح دهد که چگونه مغز ما می تواند این همه خاطره را در چنین فضای کوچکی جمع کند. گاهی در زندگی ما نگاه به شیئی که مدت ها فراموش شده، یا بویی خاص، ناگهان سبب می شود که صحنه هایی از زندگی گذشته را فراخوانیم و به یاد آوریم. ایده الگوی هولوگرافیکی مثال دیگری است از گرایشهای تداعی کننده خاطره. این را می توان به یاری نوع دیگری از تکنیک ضبط هولوگرافیک نشان داد.

پیشنهاد میکنیم مقاله زیر را نیز بخوانید:

مسئله بینایی

مسئله بینایی نیز نظیر خاطره چیزی است پراکنده در مغز. پس از آنکه پریبرام با پدیده هولوگرافی آشنا شد، به این نکته نیز پی برد که بینایی نیز امری است الگوی هولوگرافیکی. ماهیت هولوگرام، مبنی بر اینکه “کل در جزء است” ، قطعا این مسئله را تبیین می کرد که چگونه می توان بخش عظیمی از کورتکس بصری مغز را بی آنکه به انجام اعمال بصری خللی وارد آید از میان برداشت.


نور یک اشعه لیزر

نخست نور یک اشعه لیزر را در نظر بگیریم که به دو شیء همزمان تابیده و باز می گردد، مثلا به یک صندلی راحتی و یک پیپ. سپس می گذاریم نوری که از دو شیء مذکور بازمی گردد باهم تلاقی کنند، و حاصل آن- یک طرح تداخلی- را روی فیلم ضبط می کنیم. سپس هرگاه به صندلی راحتی توسط اشعه لیزر نور بتابانیم و نور انعکاس یافته را از داخل فیلم بگذرانیم، یک تصویر سه بعدی پیپ نمایان می شود و برعکس.

اشعه لیزر

اگر یک شیء دیگر را که با شیء اول مشابه، ولی نه کاملا همسان است زیر اشعه لیزر قرار دهیم و نور منعکس شده را از آینه را به فیلم بتابانیم، پس از اینکه فیلم ظاهر شد نقطه روشنی روی آن پدیدار می شود.هر چه شباهت میان شی ء اول و شیء دوم بیشتر باشد نقطه نورانی روشن تر و درخشانتر می شود.


هولوگرافی تشخیص

محققان و کارشناسان مغز سالهاست که می دانند که قابلیت تشخیص چیزهای آشنا قابلیتی بسیار پیچیده و غریب است. فیزیکدانی به نام پیتر فان هردن در سال 1970 نوعی از هولوگرافی به نام هولوگرافی تشخیص را معرفی کرد که روشی جهت فهم همین قابلیت است.

الگوی هولوگرافیکی مغز

تئوری مغز الگوی هولوگرافیکی می تواند توضیح دهد که چرا بعضی از افراد دارای حافظه تصویری هستند (که آن را خاطرات روشن نیز می نامند). معمولا افرادی که دارای خاطرات فوتوگرافیک هستند چند لحظه ای را صرف پیدا کردن صحنه ای می کنند که مایل اند به یاد آورند. ولی وقتی می خواهند که دوباره آن صحنه را ببینند، تصویر ذهنی آن را با چشمان بسته، یا با خیره شدن بر دیوار یا پرده ای خالی، به بیرون فرا می افکنند. شاید خاطرات اکثر مردم چندان روشن نباشد، و این لابد از آن روست که دسترسی ما به بخش های کوچکتر هولوگرام های خاطره محدودتر و کمتر است.

الگوی هولوگرافیکی مغز

الگوی هولوگرافیکی

پریبرام معتقد است که الگوی هولوگرافیکی روشن کننده توانایی های ما در انتقال مهارت های آموخته از یک بخش بدن به بخش دیگر است. خلق این توهم که اشیا آن جایی قرار دارند که نیستند مشخصه اصلی هولوگرام است. چنانکه گفتیم، اگر شما به یک هولوگرام نگاه کنید به نظر می آید که در فضا جسمیت دارد. اما اگر دستتان را از میانش عبور دهید می فهمید که چیزی آنجا نیست. برخلاف آنچه حواس ما به ما می گوید،هیچ “وسیله “ای نمی تواند وجود ماده یا انرژی غیر معمول را در جایی که هولوگرام نقش بسته بیابد.


نظریه بِکسی

بِکسی نشان داد که انسان ها قادرند در مکان های فضایی، جایی که مطمئنا هیچ گونه دریافت کننده حسی ای در کار نیست، به تجربه حسی قابل ملاحظه ای دست یابند. به طور مثال وقتی که کسی دست و پا ندارد اما حس می کند که دست یا پای قطع شده اش هنوز آنجاست. اینها گاه قادرند گرفتگی عضله یا درد پا یا تیرکشیدن را در این بدل های موهوم به طور واقعی حس و تجربه کنند؛ ولی شاید آنچه آنها تجربه می کنند بواقع همان خاطره الگوی هولوگرافیکی دست و پاست که هنوز در الگوهای تداخلی آنها ضبط شده باقی است.


رویکرد دنیس گابور

رویکرد دنیس گابور به این موضوع ریاضی وار بود و ریاضیاتی که به کار برد بواقع نوعی حساب دیفرانسیل و انتگرال محسوب می شد که دانشمند فرانسوی، ژان فوریه، در قرن هیجدهم ابداع کرده بود. به عبارت دیگر همان طور که یک دوربین تلویزیونی تصویری را به فرکانس های الکترومغناطیس تبدیل می کند و دستگاه تلویزیونی آن فرکانس ها را دوباره به همان تصویر اولیه برمی گرداند، فوریه نشان داد که چگونه می توان فرآیند مشابهی را به طور ریاضی وار انجام داد.

کمک مبدل های فوریه

به کمک مبدل های فوریه، گابور توانست تصویر شیء را در فضای تار و مه آلود الگوهای تداخلی روی تکه ای فیلم الگوی هولوگرافیکی ضبط کند. تحقیقات دهه شصت نشان داده بود که هر سلول مغزی واقع در ناحیه بصری طوری شکل گرفته که بتواند به الگوی خاصی جواب گوید، مثلا وقتی چشم خط افقی را می بیند پاره ای از سلول های مغز به هیجان می آیند و وقتی چشم خط عمودی را می بیند پاره ای دیگر.

نظریه جمیع دانشمندان

در نتیجه، بسیاری از دانشمندان چنین استنتاج کردند که مغز اطلاعات خود را از همین سلول های بسیار تخصصی که ردیاب های شاخص نام دارند، می گیرد و به گونه ای خاص این سلول ها را به هم متصل می کند تا ادراک بصری ما را از جهان فرا آورد. در نهایت به این نتیجه می توان رسید که مغز از ریاضیات فوریه – یعنی همان که هولوگرافی نیز به کار می برد- استفاده می کرد تا تصاویر بصری را به زبان فوریه ای صُور موجی تبدیل کند.


نظریه گوش

گوش نیز خود یک تحلیلگر فرکان هاست. تحقیقات اخیر نشان داده که حس بویایی ما براساس آنچه فرکانس های اوزمیک (osmic) می نامند قوام یافته. کارهای بکسی از سوی دیگر، به وضوح نشان داده بود که پوست ما به فرکانس های ناشی از ارتعاشات حساس است و حتی تا آنجا پیش رفت که بگوید حس چشایی نیز حاصل تحلیل های فرکانسی است.

نتیجه تحقیقات و نتایج پریبرام

بعد از این تحقیقات و نتایج پریبرام در بحر حیرت فرو می رود و چنین می اندیشد که آیا واقا ممکن است آنچه عارفان بزرگ در طول قرون گفته اند حقیقت داشته باشد، که واقعیت همان مایا است، یعنی توهم، و آنچه در عالم خارج است بواقع سمفونی پرطنین اشکال موج گونه، یعنی قلمروی فرکانس هایی است که تنها پس از آنکه به ساحت حواس ما وارد شدند به جهانی که ما می شناسیم تغییر شکل می دهند. او با برخورد با بوهم نه تنها پاسخ خود را یافت بلکه دریافت که کل جهان، به گفته بوهم خود یک هولوگرام است.

به اشتراک بگذارید :

آخرین مقالات
دیدگاه‌ها
دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

go to top